خرید بک لینک
باباتا بحال براتون گفته بودم روانم که بهم میریزه به بابا زنگ میزنم و در حالیکه صدامو خوشحال نشون میدم باهاش حرف میزنم؟چرت میگم یه وختایی حتی...کش میدم حرف زدنمونو...پاشنه آشیل منه...نصف حرفاشو قط ک میکنم یادم نیس حتی. ولی اروم میشم...پر از بغضم و امیدوارم فردا اقای مشاور اوکی باشه.مبلا اومد. اونی نیس ک دلم میخواد. دوتا دونه مبل تک نفره خریدیم. من یچیز دیگه میخواستم. میم اصرار داشت به همین. وقتی وانتی بارو اورد. بهش گفتم ولی من اصلا دوسشون ندارم صادقانه. تو به زور کردی تو پاچه م. گفت چرا نگفتی بهم. گفتم هزار بار بهت گفتم. ولی هی اصرار کردی. گفت خو تو مغازه بازم بهم میگفتیبیخیال ادامه دادنش شدم. بعدم با میم دعوامون شد.چند روزه همینیم.عین سگ و گربه سر نون خریدن. سر هماهنگی وانت، سر قیمت دادن ب مشتری...داغونم از دستش.عین بچه ها لج میکنه. منم واقعا حوصله ندارم ادامه بدم.رفتم تو پارکینگ از دستش گریه کردم.جان • سه شنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۱ • 0:54 •

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: سه شنبه 21 تير 1401 ساعت: 4:51

صفحه بندی